و آن شنبه خونین فرا رسید. فکر میکردیم این شنبه هم مثل همه آن شنبههای خسته، است؛ بعد از یک روز تعطیلی و آغاز برای یک هفته کار و تلاش و خواندن و دویدن و شیطانی کردن. همان شنبه خسته که دخترها کولهها و کیفها را کشان کشان کشیدند تا مدرسه تا یک هفته درس را شروع کنند بی خبر از آنکه امروز آخرین روز بود و قرار بود بدون امتحان امسال را تمام کنند. نمرههای قبولی را زودتر از موعد گرفتند و به جای رفتن، پرواز کردند...
عکس ها را که نگاه میکردم؛ دخترهای کوچک با آن دست های کوچک که قلم توی دستهایشان جا خوش کرده بود، کولههای خونین، بدنهای نحیف خونین....
این دفعه اول نیست که ما عزادار میشویم. ما این روزها همیشه عزادار بودهایم، عزدار بزرگ و کوچک و مردها و زنهایی که ناجوانمردانه در خون بیگناهیشان غلطیدند. ایران ما این روزها همیشه عزادار بوده است، ما این روزها همیشه سوگوار عزیزانمان بودهایم و خاک و گُل بر سرمان ریختهایم وقتی عزیزانمان را به خاک سپردیم. اما این دختران هنوز باید میخندیدند، باد باید موهایشان را میبرد، باید هنوز رویا میبافتند، باید هنوز لباس عید میخریدند و با دامن های چیندارشان پیچ و تاب میخوردند. این دختران باید دور هفتسین امسال مینشستند بادست های کوچکشان روی صورت پدر و مادر دست میکشیدند و عیدی میگرفتند و صورتهای پدر و مادر را غرق بوسه میکردند. هنوز وقت رفتنشان نبود. هنوز باید برایشان لالایی میخواندیم نه سوگواری، هنوز باید شمع کیک تولد شان را سالهای سال فوت میکردند و زیر برف شادیِ سالهای بزرگ شدن، میرقصیدند. اما شنبه همه این آرزوها را بر باد داد. این شنبه سیاه، مادرها و پدرها را عزادار کرد و گرد عزا پاشید به آن مدرسه که صدای جیغ و داد دخترکانش حتما تا چند کوچه آن طرف تر میرفت.
ما شنبههای بسیاری را عزادار بودهایم، ایران روزهای بسیاری است که رخت مشکی پوشیده و در نمیآورد. ایران روزهای بسیاری است که داغدار زیباترین عزیزانش است ......





نظر شما